توش مطلب نوشتم. دوتا پست. ولی یه کار نیمه تموم دارم که امروز تمومش میکنم.
دلیل ترک:عدم تمایل به تحت نظر بودن اونم از نوع شدید.
برای تمام رفقا یه پیشنهاد دارم. مخصوصا برای ماندن و رفتن.
فیلم زندگی دیگران رو حتما ببینید.
اگر دیدید پس نظر من راجع به فیلم و برداشتی که من برای زمان حال میذارم رو بخونید.
اون زمانا "وقتی آلمان شرقی - غربی بود" اینترنت نبود.
یه سری آدم مبارز بودن که مینوشتن. مثل الان که همه مدعی قلم به دستی و نوشتن هستن.
البته تعداد مبارزان اون زمان خیلی کم بود. ولی مبارزا همه واقعی بودن. انقدر تحقیق کردن و نوشتن و نوشتن که تونستن دیوار برلین رو بریزن.
با همه چیز جنگیدن. همه ی چیزایی که پایه های اون دیوار لعنتی بودن. وقتی شخصیت اصلی داستان با همسرش سکس میکرد صدای عشق بازیشون ضبط میشد توی سیستم اطلاعاتی آلمان شرقی.
دلیلش هم این بود که یه مشت آدم وجود داشتن که رسانه های آلمان شرقی رو دنبال میکردن. یه سری آدم مثل ماها. ماهایی که صدا و سیما رو دنبال میکنیم. آنتن دیجیتال میخریم. روزنامه های حکومتی میخونیم و رادیوی حکومتی گوش میدیم و قراره توی اینترنت ملی نقش ایفا کنیم.اين آدما باعث ميشدن كه آلمان شرقي هرچي دلش ميخواد بگه و مردم رو فريب بده.ولي اين مبارزاي قصه ي ما دست از كار نكشيدن و نوشتن و به راههاي ديگه منتشر كردن مطالبشون رو. رفقا ماها با اینکارمون داریم میریم به سمت آلمان شرقی اون زمان. شاید در ظاهر کار مهمی نکنیم و مثل بقیه فقط اخبار ببینیم و ... ولی واقعیت اینه که ما همون آدمایی هستیم که با کنار اومدن با اینترنت ملی و همه ی رسانه های داخلی داریم این حکومت رو قوی و قویتر میکنیم. من مشکلی با نوشتن ندارم. بنویسید. تا میتونید خوراک تزریق کنید به رسانه های داخلی. ولی غر نزنید! چون این خود شما هستید که دارید به این حاکمان قدرت میدید و اجازه میدید هرکاری دلشون میخواد باهاتون بکنن.
هیچ کار درستی وجود نداره. من و فقط من و فقط من عقیده دارم هر ریالی که داریم تو این کشور خرج میکنیم کمک کردن به استثمار هرچه بیشتر خودمونه.
من تحسینتون میکنم. چون هرچی خودتون خودتون رو بیشتر بسپارید دست این آدما بیشتر نزدیکشون میکنید به نابودی. ولی من اینکارو نمیکنم. به قول ماندن و رفتن توی کامنتهای پست قبل مبارزه یکیه ولی خط مشی ها فرق میکنه. خط مشی من اینه که به این هیولای بی شاخ و دم خوراک ندم تا سهمی توی بزرگتر کردنش نداشته باشم. عوضش ساکت هم نمیشینم. راه های دیگه ای برای مبارزه هست. آگاهی خودم رو بالاتر میبرم. با دوستای دیگم که مثل من فکر میکنن و بیشتر از من میدونن جلسه میذارم و باهم کتاب میخونیم برداشتهامون رو بهم میگیم و بیشتر توی کتابها غرق میشیم تا توی یه جایی که هر حرفی بزنی ممکنه یه روز علیه خودت ازش استفاده بشه. مطمئنم یه روز خروجی های این کلاسها و این جلسات خوراک خوبی برای افراد جوونتر از من میشن و اونا از تجربه های ما استفاده میکنن. ولی من آدم ماندن نیستم و رفتن رو ترجیح میدم.
قصد وبلاگ ترک اینترنت ملی هم این هست که هرکسی قراره بره یه اسمی از خودش باقی بذاره. من کسی رو مجبور به رفتن نکردم و فقط بخاطر اینکه یه عده کارم رو احمقانه خوندن و من خواستم از کارم دفاع کنم محکوم شدم به دست روی دست گذاشتن. وگرنه من ساکت نخواهم بود مثل همون چندین باری که "نمیدونم دقیقا چند بار" فیلتر شدم و بازهم برگشتم.
تا تشکیلات قوی نباشه هیچ طرف مقابلی از بین نمیره و حتی عقب نشینی هم نمیکنه چه برسه به اینکه شکست بخوره. اونا متحد هستن ولی ما توی خودمون هم دعوا داریم.
یه مثال برای اینترنت ملی میزنم و حرفم رو تموم میکنم تا بیشتر متوجه بشید چرا به نظر من باید این فضا رو ترک کرد.
چندین سال قبل یادمه میخواستن برای چهارشنبه سوری یه سری فضای خاص درنظر بگیرن که مردم از تو خیابون ترقه و بمب و نارنجک زدن دست بردارن و هرکاری میخوان توی اون فضاها انجام بدن. یعنی یه حیاط خلوت حفاظت شده.
اینترنت ملی هم همینه. انگار یه جمعیت معترض رو بخوای جمع کنی توی حیاط خلوت خودت که راحت اعتراضشون رو بکنن و تو راحتتر شناسائیشون کنی. در ضمن درها رو روشون ببندی تا نتونن بیرون رو ببینن و از سایتهای دیگه استفاده کنن.کسی هم از بیرون نتونه اونها رو ببینه. بعد خودت هرچی دوست داری بکنی توی مخشون و اونها هم به مرور زمان شرطی بشن. چون اخبار تو تنها اخباریه که به گوش اونها میرسه پس بعد از مدتی اونهایی که توی اون حیاط خلوت هستن باورشون میشه که دروغهای تو راسته! یه روش ابتدایی که متاسفانه و در نهایت تعجب قبل از اینکه شروع و راه اندازی بشه داره جواب میده،چون يه سري ها قبولش ميكنن و شايد ندونن كه چه بلايي قراره بياد سرشون....
من تنها زبان اعتراضم همين وبلاگ فكستنيه پيرم بود ولي بازهم جسارت تركش رو دارم تا بتونم طبق قوانين بقاي اصلح خدابيامرز اسپنسر يه راه جديد براي بقا پيدا كنم.من كره ي شمالي رو اصلا دوست ندارم رفقا...
پ ن:به دو حرفی:خوشحالم که دیگه انگیزه ای ندارم برای اومدن به اینجا.
پ ن۲:به پر از خالی ِ سابق:هستم رفيق! فقط يكم خستم ميبينمت حتما. بيرون از اينجا.
پ ن ۳:اگر كسي رو جا انداختم به بزرگيه خودش ببخشه و ميتونه هرچي تو دلشه با يه پيام كوتاه به تلفن همراهم ارسال كنه تا از خجالتش در بيام.
به هر حال رفقا! خوش گذشت... خدافظ
به گوسفند ميگن شيپ... به كشتي هم ميگن شيپ...
به روتختي و كاغذ ميگن شيت... به گه هم ميگن شِت..
به تيكه (قطعه) ميگن پيس... به صلح هم ميگن پيس...
پدسسوخته ها معلوم نيست وقتي با اين كلمه ها جمله ميسازن
منظورشون اينه كه صبر كنين سپيده ي سحر بياد بالا تو آسمون بعدش اون گوسفندا رو تيكه تيكه كنيد ..
يا اينكه ميگن:يه چيزاي سفيدي اومدن بالا توي آسمون و گوسفندا ميخوان سوار كشتي بشن...
اصلا منظورشون كيه؟؟؟
نكنه ميخوان سر صبح بهمون شبيخون بزنن حمله كنن؟
يه بار كه رجزمون زپرشكش در رفت. گفته بوديم تنگه هرمز رو ميبنديم ولي اين اينگيليسا دستمونو خوندن و به ناوگان پنجم اون پدسسوخته آمريكا گفتن برو تو خليج فارس خيالت راحت...
اين دفه هم مجبور شديم بگيم تمام پايگاه هاي اسرائيل و آمريكا رو ميزنيم... خدا كنه اين دفه دستمون رو نشه كه خعلي خيته...
باهاس حواسمون به اين اينگيليسا باشه...
با من هم فرق دارد وبلاگ شما...
در هر حال.. اين ثمره ي يك سال طغيان من است.هنوز فروردين نشده بود كه دست به ساختنش زدم.
امروز يكسال از آنروز گذشت... يكسال خنده و گريه. اميدواري و نا اميدي. يكسال طغيان برگرفته از فلسفه هاي انتزاعي ام كه تنها نشخوار آن را برروي خروجي وبلاگ ديديد.
اما طغيان هنوز فرونخوابيده است. دوستان نزديكم ميدانند كه من چه كشيدم. چه كردم و چه شده ام.
از درگيري با ريز و درشت افراد حراست دانشگاه گرفته تا رئيس ازخود مطمئنشان كه مرا تهديد به كميته ي انظباطي كرد. هه... خبر نداشت كه آرزوي من اخراج شدن از اين دانشگاه خراب شده و در كل اخراج ازين خاك غريب است.
اما به تمام شما اعلام ميكنم كه دوستان من؛ هرگز! هرگز زانو خم نكردم. حتي جلوي رئيس حراست دانشگاه هم ذره اي لحنم نرم نشد كه نشاني از ضعف را نمايان سازم.
حوزه ي ... لعنتي را بگو كه به آن درشت و مجلسي هايشان هم روي خوش نشان ندادم.
هميشه طغيانم پابرجا ماند. طغياني كه چندين سال است با آن روزگار ميگذرانم و نميدانم به كجا خواهم برد اين غده ي بدخيم را.
اين روزها اما ديگر توانم تحليل رفته و تنها دلخوشي ام اين است كه آخرين برگ برنده ام در مقابل تصميماتشان اين است كه "ياريشان ندادم... سواريشان ندادم..." تنها سلاحمان قلمهايمان بود كه به زودي به لطف ايشان خودمان خودمان را خلع سلاح خواهيم كرد..
اما طغيان همچنان بيدار است..
بيست اسفند ماه سال روز تولد وبلاگ طغيان فلسفي مبارك باد..!!!
خالي از لطف نخواهد بود.
رفقا! تا چند وقت پيش معتقد بودم قضيه الكيه. ولي امروز فهميدم جديه. ميخوان اينترنت ملي رو علم كنن كه در اين صورت باهاس همگي از هم خدافظي كنيم. حداقل اينه كه من با همگيتون خدافظي ميكنم.
احساس ميكنم مدت زيادي هم باقي نمونده كه من با همه خدافظي كنم و هرچي علاقه و عشق و نوستالژي تو اين كشور دارم بذارم پشت سرم و برم.و در ضمن براتون آرزو كنم كه با اينترنت ملي و انتخابات مجلس و رياست جمهوري و اعتراضات آبدوخياريتون خوش و خررم كنار هم زندگي كنيد و از زندگي با بنزين سرطان زاي ۷۰۰ تومني و يارانه هاي ۴۵۰۰۰ تومني نون لواش ۵۰ تومني و خلاصه سكه ي طلاي يك ميليوني و دلار كه بعد از عيد به ۲۰۰۰ تومن خواهد رسيد و تورم و بيكاري و فقر و در ادامه فحشا و ... لذت ببريد.
سه روز ديگه تولد وبلاگمه. هستم فعلا ولي به محض اينكه اينترنت ملي اعلام بشه از حضور گرمتون خداحافظي خواهم كرد. يوسف جان ببخشيد كه الكي اميدوارت كردم به تغيير ولي قصد بدي نداشتم فقط به عنوان يك دوست حس كردم نباهاس بذارم تو كه انقدر باهوش و استعداد و دردمند و متفكر هستي از دست بري. حقيقت اينه كه منو تو يه مشت لمپن هستم كه بين هفتاد و پنج ميليون روشنفكر زندگي ميكنيم و لياقت اين زندگي رو نداريم. از من ميشنوي تو هم يه مشت پول جمع كن بزن برو خيال همه رو راحت كن.
البته به دوستان اين اميدواري رو بدم كه از اينترنت ملي ميتونن براي خريد كارت شارژ ايرانسل و همراه اول استفاده كنن ولي هيچ چيز ديگه اي رو بهشون پيشنهاد نميكنم.
مواظب خودتون باشيد. همتون رو دوست دارم اندازه ي انگشتاي دست چپم.
بازم ميام وبلاگ بنويسم تا وقتي كه اينترنت هنوز ملي نشده.
افتخار ملي اينترنت ملي خودروي ملي حضور ملي بنزين ملي و تحريم ملي... اين است ايراني آباد و اسلامي... حال كنيد.
.
.
.
هي هي رفيق كجا رفتي؟ جهنم بابا تو كنش ننوشتي حداقل اينجا بنويس..
دانته:آها يادم رفت ببخشيد...
خب قضيه از اين قراره كه آقايي كه شما باشي خانمي كه زنت باشه عرض كنم خدمتتون كه امشب توي محل كارم يه اتفاق جالبي افتاد كه نقل اون خالي از لطف نيست.پس،از فضا سازي شروع ميكنم تا برسم به اصل داستان.
حقيقتش جايي كه كار ميكنم يعني حوزه ي هنري،يه برنامه ي عجيبي علم كرده كه چه ما بخوايم چه نخوايم يه نون دوني براي ما هم باز شده و ما هم كه بنده ي هميشه مخلص پول ببخشيد يني خدا از پول بدمون نمياد زرتي چپيديم توش.
اين برنامه كه مدتش ده شب هست و امشب شب دومش گذشته ده تا فيلم برتر! از جشنواره ي فجر(!) انتخاب كرده و هر شب يكيش رو براي يه سري شخصيت ها(منظور همون نماينده هاي مجلس و چهره هاي نيمچه سياسي،فرهنگي،هنري و ...با خانواده هاشون)باز پخش ميكنه.
ما هم اونجا مسئول توزيع و مديريت يكسري پرسشنامه هستيم كه در باره ي اين فيلمها تدارك ديديمشون.(من غلط بكنم پرسشنامه تدارك ببينماااا منظورم از ما همون دفتر مطالعات اجتماعي شهرداري تهرانه).
آقا شب اول كه زياد جذاب نبود و چهره ها اكثرا از خودشون! بودن.
اما امشب يك عده كه بيشتر هنري بودن تا سياسي و نميچه سياسي مهمانان ويژه بودن و ما هم سعادت همنشيني! با اين اساتيد رو داشتيم.
يكي از فيلدهاي اين پرسشنامه اينه كه آخرين اخباري كه راجع به سينماي ايران داريد چيه؟
هر كسي يه چيزي نوشته بود يكي از آخرين فيلم فلان كارگردان و فلان اتفاق و تولد فلان بازيگر و ... خلاصه هركسي هرچي ميدونست نوشته بود اما يه آقايي اومد پرسشنامه ش رو تحويل من داد كه خيلي برام جالب بود.
از در خروجي كه اومد به سمت جايگاه من همچين با چهره ي خشمگين به پرسشنامه نگاه ميكرد كه انگاري پرسشنامه نيست داستان!بلكه حكم بالا كشيدن ارث پدرشه. بعد كه اومد تيپ اتو كشيده و جوون پسند و خوشگل و خوشتيپ و دلبر و دلربا و جيگر و اي جوووووووووونم چه چيزي هستم من!!! آها از بحث دور نشم،خلاصه بعد كه منو ديد اخماشو باز كرد و يه نيمچه لبخندي بهم زد و پرسشنامه رو تحويل من داد و رفت...
پرسشنامه رو كه نگاه كردم اولين چيزي كه ديدم سوالي بود كه راجع به اخبار سينما پرسيده شده بود.
اين آقا با خط درشششششتي نوشته بود "اسكار يك افتخار جهانيه"...
با چهارتا كلمه هرچي از دهنش ميتونست در بياد رو حواله كرده بود و رفته بود. چيزي كه تعجبم رو جلب كرد اين بود كه از بين اون همه چهره هاي برادر و خواهر!!! كه معمولا دستچين يا به قول خودشون گلچين يا به قول من از فيلتر رد ميشن و دعوت ميشن بيان ما رو زيارت كنن اين آقا چطوري شده كه يه همچين حرفي رو نوشته؟؟ خلاصه خيلي به روزهاي بعدي اين داستان اميدوار شدم و اميد به اين دارم كه ازين چهره هاي قشنگ قشنگ بين برادران و خواهران بيشتر ملاقات كنيم و بيشتر به اين نتيجه برسيم كه پايه هاي فكري اونها از درون بيش از پيش متزلزل ميشه.
آقا راست ميگه ديگه،چرا راجع به فيلم لمپن بازار اين يارو دهنمكي انقد تبليغ ميشه و بعد از فروش تو سينما بيست بار هم تلويزيون نشونش ميده ولي جدايي ناصر از رامينه چه ميدونم نادر از سيمينه چيه!!! اسكار ميگيره هيشكي جيكشم در نمياد؟ همچين رفتار شده انگار ازين اسكار مسكار و چه ميدونم نوبل و ... انقد گرفتيم كه ديگه واسمون عادي شده... نه آقااااا ما يه مشت اسكار نديده ايم باهاس به مردم تفهيم بشه كه چه سعادت بزرگي نسيبشون شده..
نكته ي بعدي كه ميخواستم در باب اسكار گوشزد كنم اينه كه آقا جان همه ي مردم دنيا استعداد اسكار گرفتن رو دارن،ولي طبق يه شرايط خاص. مثلا همين خود من. اگر قبل ازين كه يه اثر هنري درست كنم بهم اسكارش رو بدن خب ميتونم بعدش يه چيزي درست كنم ديگه؟؟؟ ها؟ اسكاره ديگه،جايزه ي سيمرغ بلورين جشنواره ي فخر كه نيست... اصلاح ميكنم "فجر".
يه ضد شعر هم بنويسم و برم..
بهر حال اونا،
عادت دارن
هميشه...
تعطيلات آخر هفته ي خوبي رو برامون
آرزو كنن... حالا
چه برفي باشه.. چه همراه با اندكي
گرد و غبار...
عاره!
رفقاي سازمان هواشناسي...
خعلي مهربونن رفقا!
ناخناي سالم... مهم نيست بزرگ باشن يا كوچيك.. مهم اينه كه ناخنا سالم باشن.
هر از چندگاهي ناخنگير رو برميدارم و، هرس ميكنم ناخناي پامو.
خيالم از ناخن كوچيكا راحته... آخه ميدونيد؟ ناخن بزرگه هواشونو داره. مثل يه برادر بزرگتر
بهشون ياد ميده كه
چطوري همراه هم رشد كنن...
و يكدست باشن.. خلاصه
احتياجي به كود ندارن.ناخنام
خودرو هستن. مثل ناخناي دستم.
ناخناي دست راستم هيچوقت اجازه ي رشد ندارن. فقط ناخناي دست چپمن.
اين دفه فهميدم،اگه برم حموم بيام، بعد ناخنام رو هرس كنم، ديگه نميپرن!
پ ن:درسي كه پست قبلي راجع به سوالاي عجيب غريبش نوشته بودم ۲۰ شدم. دلتون بسوزه!!!
پ ن ۲:مطلب بعدي در مورد گلشيفته فراهاني هستش كه يه مطلب جامعه شناختي هست به سبك جامعه شناسي مردم مدار و توي وبلاگ دانته منتشر خواهد شد.
دانته:بد نبود،با همه ی امتحانا فرق داشت.
-چطور؟
دانته:سوال شدیدا تحلیلی داده بود!
- چطوری ینی؟
دانته:مثلا یکی از سوالات، پس از سونامی سال گذشته در ژاپن،گزارشات بسیار زیادی از خسارات وارد شده و بی خانمانی هزاران نفر از مردم ژاپن منتشر شد. مردم این کشور مبالغ بسیار زیادی از پولهای پیدا شده در خیابان ها را به دولت بازگرداندند.اما در اتفاقی مشابه در ایالات کانزاس اوضاع به گونه ای دیگر بود. مردم دست به هرج و مرج زده و فروشگاه ها را غارت کردند و ...
الف) این موضوع در کدام یک از مباحث جامعه شناسی آموزش و پرورش مطرح می شود؟
ب) تحلیل خود را در مورد این اتفاقات بر مبنای بحث مورد نظر به صورت مختصر بیان کنید.
مادر بزرگ:مردم پولا رو دادن به دولت؟
دانته:آره
- ینی هیچیش رو برنداشتن؟
دانته:اگرم برداشته باشن رقم خیلی زیادی رو برگردوندن به دولتشون.
- این ژاپن عجب مردم خری داره!!!
دانته:دوست داشتی جای من بری امتحان بدی؟
اپیزود اول:
باد آمد...
غبار را برد.. دود را برد...
ماه را هم برد..
در این زلال ِ دروغین و ناپایدار ِ شب دیگر
ستارگان خرده پا هم جرات ِ عرض اندام کرده اند.
آسمان چنان تاریک و سرد است که گویی
سالهاست که ماه ازین دِیر و دیار رخت سفر بر بسته است.
در سکوت دهشتناک این شب های تیره
رد پای مارمولکی بر شن های بیابان ،بر طبل تو خالی ِ حیات می کوبد...
در فقدان ماه،حتا جیرجیرک های خیالاتی هم،
شب زنده داری نمی کنند...
دانته...
اپیزود دوم:
آدم یا
به پولش احتیاج داره
یا احمقه...
وگرنه
هیچ کس برای ۱۵۰ تومن در ماه.. خرکاری نمیکنه.
آره دختر دایی.
یا به پولش نیاز داری..
یا احمقی..